تبلیغات
اورداپ - داستان

اورداپ

تلاش کنیم ندیده ها را ببینیم، دیدن آنچه که همه می بینند هنر نیست.

مسئول صفحه: سارینا بانو
.............................

داستان ش 2 : دخترک گمشده در دنیای مجازی

« اقـــرا باسم ربکـــ الذی خلق ، خلقالآ نســــآن مِن علق ، الذی و ربکـــالآکرمـ ، الـــذی علّم بالقلـــم ،علّم الآنســان ما لــم یعلـــم »
سلامــ با این آیه ی معروف این صفحه روافتتاح میکنم ! موضوع شماره 2 : دخترک گمشده در دنیای مجازی دختری 15 ساله (اول دبیرستان) ب اسم ریحانه نقش اول داستان ما خواهد بود!
این دختر یه همکلاسی داره به اسم حنانه!ریحانه و حنانه تفاوت های زیادی با هم دارند،ریحانه یه دختر مذهبی و متعصب هست!
وبلاگ نویسه و اصولا روی مسائل ارزشی مانور میده!

ولی برعکــس حنانه یه دختر شروشیطونه کاز خانوادش رونده شده!
با پدر و مادرش چندان رابطه ی عاطفی و خوبی نداره! وقتشوبا دنیای نت و چت و ف ی س ب و ک میگذرونه!
ریحانه یه دختر درس خونه و حنانه یه دانش آموز متوسط!
توی این داستان که از زبان ریحانه روایت میشه ، ریحانه به حنانه کمک میکنه که تا حنانه توی تله های ادمها و دوستای مجازیش نیفته! شما میتونید هر داستانی رو که تا حالا شنیدید درموردچنین کاربرانی توی اینترنت و مشکلاتی ک براشون پیش اومده بنویسید منتها درموردحنانه!
مخاطبین این داستان : جوان -نوجوان - والدین
داستان اجتماعیه و بروز!
شما میتونید شخصیت های فرعی رو هم به داستان اضافه کنید ! برای نوشتن ب خودتون سخت نگیرید!
چیزایی که اینجا می نویسید فعلا حکم چرک نویس دارند ! تا داستان اصلی ازش دربیاد باید از فیلترای زیادی باید بگذره!پس چیزایی ک اینجا مینویسید ویرایش میشن جابجا میشن و حتی ممکنه حذف بشن!
من یه توضیح اجمالی درمورد داستان دادم... راستش خودم وسط و اخر داستانو دارم !ولی دقیقا نمیدونم اولشو از کجا شروع کنم !!!! :دی

فعلا بنویسید تا از بین پستاتون صفحه اولو انتخاب کنیم ... ! ابتدای داستان خیلی مهمه پس باید روش حساستر باشیم !
..........


داستان شماره یک

بلاخره رسیدیم جلوی خونه خالم اینادروزدیم طول نکشد ک بازش کردن
وقتی خالمومیدیدم یادمامانم میفتادم چقدرشبیهش بودتاخالم بود کمتردوری مامان اذیتم میکردگفتم خاله امروزمیشه بریم سرمزارمامانم؟
گفت چشم عزیزم همین الان میریم صب کن چادرموسرکنم دروببندم میریم..اصن بیاتو
-نه خاله جون همین جامنتظرت میمونم
خالم خیلی زودبرگشت دروبست دستموگرفت گفت بریم حنانه جان
خلاصه پس ازکمی راه رسیدیم سرمزارمامانم کسی حرف نمیزد ن من ن داداشی ن خالم
صدای خش خش برگهازیرپاهامون سکوت قبرستونومیشکست چ سکوت مبهمی اروم زیرلبم زمزمه های کوتاهی گاه بیگاه ب زبونم میومد اشک توچشام حلقه زده بود...
مادرم...
مادرسیه چادرم
اکنون برروی شاخه های به هم بافته سبزمیجهد
چشمانش...
چشمانش مملوازاشتیاقی متراکم است
وترانه ی شیرینش را
مانندسحری معطردردل جنگل های بهشت میپاشد
واین مادرمن است...
دیگه به خودم داشتم ایمان پیدامیکردم احساس کمترین پشیمانی یاترسی نداشتم سرموبالاگرفته بودم و به رنجهایی که نصیبم شده بوداهمیتی نمیدادم...
زبیر زبیر ٢۶ بهمن ٩٢ ، ١١:١۴ ق.ظ
والله چی بگوشین تی غم منارا منی پسه هوشا پرینت منی پس هم وفات کوردتت می سن هم کم هتت الله منو ترا هردوینا صبر بدنت هر چه بی شه الله ها بیت مه وشمه دست ای دیما بسته هر وحد آنلاین بوته کموکی گوته حبر دین وشه ؟
مهزکی مهروا مهزکی مهروا ٢ دی ٩٢ ، ۴:٣٠ ق.ظ
علی 2012 علی 2012 ١۶ آذر ٩٢ ، ١٩:۴٣ ب.ظ
خدا بیامرزه
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
داستان 2: ٢  ٢۴ آذر ٩٢ توسط saina jooon

  

لبخندی زد و ماشینو راه انداخت
- حنانه بریم بهشت زهرا؟به مادرت سری بزن.
نمیدونم چرا ولی او مرا به خوبی درک میکرد ازخوشحال در چشمانم اشک جمع شد و با علامت سر تایید کردم وقتی رسیدیم دلم خیلی گرفت! همه جا پر از مزار های مختلف بود.. اما فقط دلم یک نفر را میخواست مادرم را!
به آرامی گام برمیداشتم و ازاینکه به قرش برسم واهمه داشتم.. چرا نمیتونستم مرگش را باور کنم؟ چراهنوز حس میکردم کنارمه!؟ وقتی به قبرش خیره شدم دلم لرزید دستو پام سست شد و خودم راگم کردم نگاه بغض آلودم به لبخند مهربانش بود...مامان بالبخندی گفتم: سلام ما..مان!
ناگهان بغضم ترکید همه ی دنیا ازنظرم سیاه شد مادرم... کسی که هستی امیدم بود زیرخروار ها خاک چشمهاشو بسته بود... نگاه مهربونشو ازم گرفته بود.. آره مادرم رفته بود، دیگه دستاشو نداشتم دیگه غصه هامو تو بغلش خالی نمیکردم! دونه های اشک گونه هامو خیس کرده بود و نمیگذاشت حرفی به زبون بیاورم آرومو بی صدا اشک می ریختم و به نبودنش فکر میکردم..زیرلب گفتم: مامان؟بیدارشو! مامان دخترت اوومده بالا سرت مامان بلند شو تو نباید زیر این خاک بمونی! خاک خیلی پسته!اون لیاقت قامت زیباتو نداره.
اما صدایی نیامد باصدای بلند تری گفتم: مامان ... چرا چرا باید از بین این همه مادر تو می رفتی؟
- دوس داری بقیه هم عذاب بکشن؟
صدای راما بود اصلا حواصم به بودنش نبود آهی کشیدم و گفتم: آخه مامانم خیلی جوون بود.. !
آهی کشید و چندقدمی ازم دور شد: مامان من به درک بابا که داره روز به روز پیر تر میشه هم هیچی.. مامان هیرداد هیرداد دیگه باهام شوخی نمیکنه اذیتم نمیکنه.. مامان هیرداد فقط به درودیوار نگاه میکنه همین باباهم به ظاهر برامون میخنده1 دوست نداره دلمون پر از غم باشه!
دستم را روی سنگ سرد گذاشتم و گفتم: مامان سردته؟ چرا بلند نمیشی چرا نمیای خونه بگی این یه بازیه.. چرا نمیای بگی داشتم امتحانتون میکردم.. نگااااا دارم میلرزم برگرد ببین هیچ کدوممون طاقت این چیزارو نداریم نه من .. نه بابا .. نه هیرداد!
کم کم صدایم به خاموشی میگرایید سرم را روی قبرش گذاشتم و گریستم. دست های مردانه ای را روی شانه ام حس میکردم که دلداریم میداد: حنانه خودتو خالی کن راحت باش کسی جلوتو نگرفته!
saina jooon saina jooon ٢٢ بهمن ٩٢ ، ١١:۴٢ ق.ظ
mrc bacheha
سارا349 سارا349 ١۴ بهمن ٩٢ ، ١٧:٠۶ ب.ظ
mic amirjan
امیر33 امیر33 ١٣ بهمن ٩٢ ، ١١:٠٩ ق.ظ
افرین
jalal jalal ١٢ بهمن ٩٢ ، ١٧:۴٠ ب.ظ
ممنونم ساینا دستمریزاد
مجید1374 مجید1374 ۴ دی ٩٢ ، ١۴:١٨ ب.ظ

        
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه