تبلیغات
اورداپ - شعر خاطره شیطونی (yeganam)

اورداپ

تلاش کنیم ندیده ها را ببینیم، دیدن آنچه که همه می بینند هنر نیست.

شعر خاطره شیطونی (yeganam)
yeganam  ٢٩ بهمن ٩۶

خاطرات کودکی
این عکس تاریخ 29 بهمن 1396 ارسال شده.

شعری خاطره ای شیطونی از دوران بچگیتون بگین


خاطره

کامی سیتی ٣ اردیبهشت ٩٧
شمع گل پروانه بیژن مهرداد افسانه و.. 18 اینا اسم اعضای خانواده دوستم بودن

پسرک معتاد ٣ اردیبهشت ٩٧
والا ما همین الانشم شیطنت میکنیم چه برسه به بچگی هامون

آپامه جان ٣٠ بهمن ٩۶
مدرسه نمیرفتم.......همیشه واسم سئوال بود چرا نوشابه کف میشینه روش ولی اب نه.....یه بار پودر لباسشویی ریختم ته لیوان روش اب ریختم و کف کرد منم همشو خوردم. چشامو باز کردم زیر سرم بودم

کوارک ٣٠ بهمن ٩۶
به بچگیهام اصلاً فکر نمی کنم و خاطراتشم برام اهمیتی نداشته هیچوقت . ولی از شعرا باز باران با ترانه با گهرهای فراوان - از بازیا فوتبال تو کوچه - از شیطنتا گرفتن حیوونا و نگهداری ازشون مثل گنجشک و ...

تینا2020 ٣٠ بهمن ٩۶
بچه که بودم شیطون بودم و بلا سر داداشم می آوردم گاهی یکبار داداشم تنقلات خریده بود بهم نمیداد گفتم بهم بده نداد من جلو می رفتم و اون هی عقب عقب می رفت همینطور عقب عقب رفت تا خورد تو بخاری یه جاییش کمی سوخت

salam ٣٠ بهمن ٩۶
هر چی فکر میکنم بچه گیا شیطون نبودم واسه همین الان عوضش شیطونیم زیاد شده

رایکا ٣٠ بهمن ٩۶
یاس بردار هندونه شو تو سر خودش خورد کن اصن از همین اسم اجدهایی ک برا خودش گذاشته معلومه چیه

یاس من ٣٠ بهمن ٩۶
رایکا یکی از هندونه ها خورد به سرم

رایکا ٢٩ بهمن ٩۶
پری هم شوهر کرد دیگه نیس ک انتقاممونو ازت بگیریم اجدها

اژده ها ٢٩ بهمن ٩۶
ریکا تو مجازی حدودم رو مشخص می کنم تا سوتفاهمی برا کسی پیش نیاد تو واقعی ام کلا شوخم

رایکا ٢٩ بهمن ٩۶
اجدها این ی کامیون هندونه رو چطوری زیر بغلت نگه می داری راه می بری

اژده ها ٢٩ بهمن ٩۶
کل زندگیم خاطره اس ، یک شیطونی ام ک نگو سر کلاس استادا رو ک نگو کلا هر کی با من بوده میگه با تو آدم پیر نمیشه

یاس من ٢٩ بهمن ٩۶
چه خاطره ای خواهر

parnya ٢٩ بهمن ٩۶
فقط یادمه کسی از پسرا بهم حرفی میزد یا مسخره میکرد تا میتونستم میزدمش همه ازم فرار میکردند خاطره خیلی زیاد دارم از همون 8سالگیم تا16 سالگیم هر روزش چند تا خاطره خوب داشتم

رایکا ٢٩ بهمن ٩۶
از اون موقع دیگه جوجه نگرفتم

yaldaaa ٢٩ بهمن ٩۶
یعنی ما هم کوچولو بودیم من باور نمیکنم

رایکا ٢٩ بهمن ٩۶
بچه بودم عاشق جوجه رنگی بودم نمکی میومد می گفت دمپایی پاره نمی فهمیدم حتی کفش خوبامونم می دادم جوجه می گرفتم جوجه هامو گربه معمولا از جلو چشم می قاپید منم دو روز عزای عمومی داشتم. ی بار با ی آشنامون رفتیم بیرون شهر منم جوجه مو همه جا با خودم می بردم جوجه رو ول کردم هرچی می گشتم نبود این بنده خدا چاق بود گفت زیرم خیسه بلند شد جوجم زیرش له شه بود از



رایکا ٢٩ بهمن ٩۶
بچه بودم به دوستم برگ همه درختا رو دادم گفتم بخوره مزه شو بگه اون بز هم همه برگا رو خورد مزه هاشونو گفت. عصر مامانش اومد گفت چیکار کردین بچم اینقد دل درده بردمش بیمارستان. منم اظهار بی اطلاعی کردم

سامان اندی ٢٩ بهمن ٩۶
ادامه کامنت پایین :اونروز استرس داشتم میلرزیدم فک کردم میشه و ازدواج میکنیم... خانم برگیا خنده کنان اومد صدام زد و بردم اتاقش دوساعت تو گوشم انداخت که قضیه اینجوریه و بچه ای و من شوهر دارم

سامان اندی ٢٩ بهمن ٩۶
کودکستان میرفتیم یه خانم مربی داشتیم خانم برگیا . دوسش داشتم اختلاف سنیمون فک کنم 25سال میشد دقیق یادم نیست .خیلی دوسش داشتم ناز به مادرم گفتم عاشقش شدم گفت عاشق چیه گفتم دوسش دارم باش ازدواج کنم میخندید میگفت نمیشه از بس گریه میکردم گفت میام بهش میگم. مادرم اومد بهش گفت به مرگ خودم اینقدر اونروز استرس داشتم میلرزیدم فک کردم میشه

سلطان مسعود ٢٩ بهمن ٩۶
بنام خدا ما کوچک تر از اونی هستیم مه بخواهیم پیام بدهیم ولی سراسر زندگیمون پر از شیطونیه اگر سوالتان را عوض کنید و بپرسید که یکی از خاطرات روزی که شیطنت نکردیدرا باز گوکنید میگوییم آنروز که در منزل همه اقوام حمع بودند نشد که بشودچرااااا؟؟؟؟72جفت چشم داشت مارا می پایید

کنت دراکولا ٢٩ بهمن ٩۶
بابام گفت بیمه باید پرداخت کنه. خلاصه اون روز اخراج نشدم ولی دبیر ورزش تا یه ماه هروقت منو میدید زیر لب نفرینم می کرد

کنت دراکولا ٢٩ بهمن ٩۶
من تو مدرسه فوتبال نمی کردم.ولی یه روز زد به سرم و فوتبال کردم/مدرسه ما پیش اداره اطلاعات بود توپ افتاد بیرون من رفتم بیارمش همون بیرون زدم زیرش خورد به سیم های برق و جرقه زد و قوس الکتریکی ایجاد کرد و چسبید به هم به کل برق نوسان پیدا کرد و کل منطقه برقش پرید و چند وسیله سوخت مامور های اطلاعات می خواستن منو ببرن بازجویی چون بیمه بودیم بابا

آوااااای بهار ٢٩ بهمن ٩۶
یه باری میخواستم برنامه کودک ببینم...یه چندتاامهمون اومدن خونمون...نمیذاشتن من برم تو.....من خیلی تلویزیون میدیدم...یادمه یه بارازیکی شنیدم که اگه نمک بریزی توکفش مهمون تندی میره...یهویادم اومداین حرف..رفتم یه بسته نمک اوردم خالی کردم توکفششون...هیچی دیه نه تنهاامانشدن وقتی خواستن برن کفشاشونوکه دیدن موندنی شدن فقط من موندم و برنامه کودک که تم

مستی44 ٢٩ بهمن ٩۶
یبار با قیچی ابرومو ناقص کردم زبون درازم بودم تو فاتحه خونی مامان بزرگ مامانم یه چیزایی گفتم




[ جمعه 15 تیر 1397 ] [ 11:43 ب.ظ ] [ پینار ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه